دوستان زیاد توی وبلاگ هاشون در مورد فاجعه اخیر نوشتن
ولی من که میخوام یک ساعت از دردناک ترین ساعات تمام عمرم رو شرح بدم :
دوشنبه هفته گذشته بود که طبق روال می رفتیم کوهنوردی که ای کاش نمی رفتیم
تقریبا رسیده بودیم به مقصد ؛ گفتیم همینجا بشینیم خوبه ، چند نفر گفتند نه بریم یه کم اونورتر بهتره
باید از روی صخره ای رد می شدیم و چند متر اون طرف تر آرام می نشستیم و صبحانه میخوردیم
کنارمان پرتگاهی بود که آب چشمه از آن رد می شد
نیمی از ما از روی صخره رد شدیم و به پشت صخره رسیدیم
ناگهان صدایی آمد
و صدایی که ثانبه ای بعد گفت : افتاد
می پرسیم کی افتاد؟
جوابی نمی آید
چندین بار سوالمان را تکرار میکنیم اما فایده ای ندارد
مصطفی سریع می دود و برمی گردد به بالای صخره
"هر جمله ای که می نویسم ، نفسی می کشم و چند دقیقه بعد جمله بعدی"
صدای مصطفی می آید که پشت تلفن می گوید الو اورژانس
یه نفر از صخره پرت شده و سرش پاره شده ؛ زود خودتونو برسونید
یهو توی دلم خالی می شود ، دقایقی بعد من میرم بالا و پایین صخره ها
آروم آروم قدم بر می دارم و می رسم به صحنه
سرش پاره شده ؛ صورتش پر از خون ؛ بی هوش ؛ به سختی نفس می کشد
"انگشتام به لرزه افتادن و تایپ کردن برام سخت شده"
اونایی که هنوز صحنه رو ندیدن با فریاد می پرسن چی شده : میگم طوریش نیست یه زخم ساده
چه دروغی!!!! ولی مجبورم
می پرسن پس چرا زنگ زدید به اورژانس و دیگه جوابی ندارم که بدم
20 دقیقه بعد اورژانس زنگ میزنه میگه ما رسیدیم، میگیم زود باشید بیاید دیگه
با کمال وقاحت میگن ما نمی تونیم بیایم بالای کوه
خاک بر سرشون ؛ خب هلکوپتر مگه ندارید؟ بگید بیاد دیگه ؛ میگه نه
سعی میکنم با پارتی که توی بیمارستان بهشتی دارم یه هلکوپتر جور کنم ولی میگن اورژانس اصلا کاشان نداره
پیش خودم میگم حتما آتش نشانی دیگه هلکوپتر داره ، اونا هم میرسن پای کوه اما بدون هلکوپتر
در همین حین بابای خانم ارباب پور به همراه یکی از دکترهای فامیلشون میرسن بالا
آخرین تلاش ها رو می کنیم برای اینکه یگان های امداد بیان بالا اما همه میگن ما نمیتونیم بیایم بالا
حتی هلال احمر و آتش نشانی که خیر سرشون برای این کارا آموزش می بینن
مصطفی از چند دقیقه پیش رفته پایین و با یه برانکارد که از اورژانس گرفته میرسه بالا
بچه ها با چفیه و چادر و کاپشن و هرچی گیرشون میاد محکم روی برانکارد می بندنش
تصمیم می گیریم خودمون ببریمش تا پایین کوه ؛ هیچ راه دیگه ای وجود نداره
به سختی از بین صخره ها میایم بیرون و حالا حدود 150 متر باید از شیب نسبتا تند کوه بریم بالا
تازه بعدش کلی باید رو به پایین کوه بریم
خاک و خرده سنگهایی که از باران دیروز بهم چسبیدن و بسیار لغزنده هستند
اما ما باید بریم بالا اصلا فرصتی نیست
10 نفری برانکارد رو می بریم بالا هر چند متر خسته می شیم و میذاریمش زمین
پاهایمان دیگر توان رفتن ندارد ، سراسر وجودمان درد می کند ، با آن شیب تند هر کسی نفس کم می آورد
اما جان یک انسان در میان است
مردی کوهنورد آنجاست که به کمکمان آمده ؛ گاه گاه سرمان دادی می زند و می گوید فکر کنید خواهر خودتان است ، لحظه ای درنگ نکنید و ما کمی روحیه می گیریم
50 متر بیشتر تا بالای کوه نداریم ، باباش کمی عقب تر از ما اشکریزان حرکت می کند
و هنوز که هنوز است هیچ کدام از امدادگران به کمکمان نیامده اند
باباش سرهنگه ، هرچی زنگ میزنه به ارتش و سپاه نمی تونه هلکوپتر پیدا کنه
با فرمانداری تماس می گیرم و ماجرا رو توضیح میدم ، آبی از آنها هم گرم نمی شود
آخرین جواب این است : هلکوپترهای نظامی به خاطر نیروگاه هسته ای نطنز اجازه پرواز ندارند
ناگاه دکتر می گوید بایستید بایستید ؛ نفس نمی کشد
چند تا بسته گاز استریل بیشتر همراه دکتر نیست که آن هم از خانه شان آورده
در دهانش گذاشته که بتواند راحت تر نفس بکشد
با کمک مصطفی و اون مرد کوهنورد یه لوله هوا از پایین کوه به دستمون میرسه
دکتر لوله رو میزاره توی دهنش و سعی میکنه بهش نفس بده اما فایده ای نداره
سینه اش را فشار می دهد تا شاید نفس بکشد
می گوید سرش را محکم فشار دهید و شروع می کند به تنفس مصنوعی
همه اینها بیش از 3 دقیقه طول نمی کشد
حالا دیگه خود دکتر هم غرق در خون شده
همه در دل فقط دعا می کنن
با خودم میگم ای کاش دست و پایش می شکست ، سرش می شکست ، اصلا هرچی غیر از این
دکتر نفسی عمیق می کشد و می رود کمی کنار تر
میگوییم چی شد ، می گوید حالت اسپاسم است
خب یعنی چی؟ میگه ریه هاش تا دهانش پر از خون شده و نمیتونه نفس بکشه
خب حالا باید چیکار کنیم؟
میگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد ، چند ثانیه پیش رفت
صدای گریه باباش بلند تر می شود
بقیه هم به گریه می افتند
نگاهی به چهره اش می اندازم ، تمام خاطراتش از جلوی چشمانم به سرعت عبور می کند
روی زمین دراز می کشم و چشمانم را می بندم
با خودم میگم :
1- خاک بر سر کاشان کنم که یه هلکوپتر هم برای امداد رسانی نداشت
2- لعنت بر یگان محترم امداد که حتی زحمت بالا آمدن را به خود ندادند
3- نیروگاه نطنز کجا دره پریان کجا؟ اصلا مگه خودتون به خودتون شک دارید؟
4- یه پدر مسن میتونه بیاد بالا ولی یگان آموزش دیده و باتجربه نمی تونه بیاد
چند ثانیه بعد دو نفر از آتش نشانی و یکی از هلال احمر عرق ریزان و هن هن کنان میرسن
آخه بی مسولیت حالا میای؟ ، تازه جونت داره در میاد خودت یکی رو میخوای کمکت کنه
آره جون یه آدم فقط همین قدر ارزش داشت
بعد از 30 دقیقه پایین کوه که میرسیم ، از اورژانس بگیر تا آتش نشانی و هلال احمر و نیروی انتظامی
تا حفاظت اطلاعات سپاه و خبرنگاران دوربین به دست و مردمی که جمع شدند
همه هستن و شاهد جوان مرگ شدنش بودن و هیچ غلطی نکردن
پلیسه اومده میگه نام؟ نام خانوادگی؟ اسم پدر؟ تاریخ تولد؟
بهش میگم میخوای شماره کفش اون مرحوم رو هم بدم ؛ ولمون کن تو دیگه
یه خونواده دارن رد میشن میگن اونجایی که افتاد چند متر بود؟
نگاهی بهشون میندازم و راهمو ادامه میدم ؛ تو دلم دارم به همه دنیا فحش میدم
اینم عکسی که چند روز بعد از حادثه از اون صخره نفرین شده گرفتم
و این بود خاطره ای که تا ابد با شنیدن کلماتی مثل کوه ، دره پریان ، خون ، اورژانس ، آتش نشانی ، آدم بی مسولیت ، هلکوپتر و اردوی کوهنوردی برایم مجسم می شود.
به امید آنکه شاهد مرگ هیچ کس نباشید
و در آخر شعری که خود خانم ارباب پور چند وقت پیش برای دوستاش اس ام اس کرده بود :
یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم




.jpg)











